تبليغاتX
یه لنگه کفش پاره! بی کسو بی ستاره!

یه لنگه کفش پاره! بی کسو بی ستاره!

عشق هر آدمی مثل ستارش می مونه! همين الآن يه جايی تو آسمونه، ستاره ی عشق هر كس فقط قسمت خودش ميشه!

  ساده است ستایش گلی

چیدنش

و از یاد بردن که آبش باید داد!

 


 يه ماهی بود يه دريا

يه آسمون زيبا...

يه قايق شكسته

يه ماهيگير تنها...

 

يه ماهي گير كه دريا

دنياي باورش بود

نياز صيد ماهی(!)

اميد آخرش بود

 

يه ماهی كه حواسش

به آينه های نور بود

فكر شب عروسی

تو حجله بلور بود!

 

ماهی شده بود باورش

تورو اگه بندازن سرش

ميشه عروس ماهيا!

 

ماهی نمی شد باورش

تور اگه افتاد رو سرش

نگاه گرم ماهي گير

ميشه نگاه آخرش!

 

ماهي لبش می خنديد

به قحطی صداقت...

به دشنه ای كه خورده

تو سفره رفاقت

 

ماهی نفهميد چه كسی

سينه خواستشو دريد

كدوم لب گرسنه ای

شيره بختشو كشيد

 

ماهی هرگز نفهميد

تور بوده بند صياد (!)

نميشه عشق شيرين

براي قلب فرهاد!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 10:10 توسط ایلیا |


 

از من چه مانده است؟

یک سینه پر سوال ،یک دست بی جواب...          

 یک شانه که هنوز چشمش به دست توست...

یک قلب پر ز درد
            یک آه خشک وسرد
                                 این شد نصیب مرد                                                    
نای ستیز و پای گریزم نمانده است!!!

 

جز پاره های روح

جز لاشه غرور
                      چیزی نمانده است...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 آبان1385ساعت 8:18 توسط ایلیا |


               

 دل تخته سیاهی نیست که هرکس آمد، رویش بنویسد...

و هرکس که رفت، بشود اسمش را پاک کرد ...

دوستی یک حادثه و جدایی یک قانون است،

پس همیشه قانون شکن و حادثه آفرین باش!!! 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 11:53 توسط ایلیا |


       

یک تکه سلام، دو فنجان مکث و چند نقطه چین به احترام نام قشنگت...

حقیقتش هنوز نمی دونم ناچاری یا دچاری، اگه ناچاری که هیچ!

اما اگه دچاری،

به پیروی از آیین سرخ شقایق های وحشی دشت جنون، باید حالت را پرسید.

        

                          لطفاً آنقدر شمس بمان،

                                              تا من مولانا بودن را بیاموزم... (!)

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 15:38 توسط ایلیا |


                    

برو خیالت نباشه رفیق نیمه راه من
اگه که این بغض غریب نشسته تو نگاه من
برو به خواستهات برس فکر دل منو نکن
برای ناله های من فکر شنیدنو نکن
الهی نازنین من بری به خواستت برسی
نفرین نمی کنم تو رو پیش خدای بی کسی
بفکر این دلم نباش خیال نکن دربدره
که یک جوری بعد تو هم عمر منم می گذره
مثل تو عشق و ساده دل! منم فراموش میکنم
شعله این عشق و منم مثل تو خاموش می کنم
خدا میدونه دردمو تو که غریبه ای با هام
نمی دونم چیکار کنم با اشک روی گونه هام
میخوام واست حرف بزنم فرصت کافی ندارم
بروو خیالت نباشه
حال تلافی ندارم!!!

پی نوشت: آهنگ وبلاگ رو هم عوض كردم! انگار که داره در مورد من ميخونه! آخه منم شدم مثل يه لنگه كفش پاره ، بي كسو بي ستاره !

+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت 15:50 توسط ایلیا |


             

یکی از راه میرسه

اون که با عشق آشناست

برای تنهاییام

هدیه ی دست خداست

انگار از جاده میاد

بوی خوب دامنش

دلیل بودن من لحظه ی رسیدنش

+ نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 12:29 توسط ایلیا |


خدا تنهاس! خدا يكي يه، ولي دوست نداره آدماش تنها باشن! خدا اگه مي خواست آدما هم مثل خودش تنها باشن اونا رو زوج نمي ساخت، همه شونو از يه جنس مي آفريد و آدما هميشه ي هميشه تنها ميموندن و بعدش تو هوا همينجوري خودبخود بچه دار ميشدن!

آدما اگه تنها باشن دلشون ميگيره، آدما يه نفر رو ميخوان كه اگه شب دير اومد خونه نگرونش بشه، يكي رو ميخوان كه هر وقت خنديد اونم بخنده، هر وقت غصه خورد اونم غصه بخوره، هيچوقت هيچوقتم تنهاش نذاره!!

... نميدونم... شايد چون خدا خودش تنها بود، چون خود از تنهايي غصه ميخورد، چون آدما رو دوس داشت، نميخواست اونا هم غصه بخورن، به همين خاطر آدما رو مرد و زن آفريد!!!!!!!


+ نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 11:53 توسط ایلیا |


دارم دنبال ستاره ام ميگردم، نميدونم كجاس، نميدونم پيش كيه! ستاره ي من عشق منه! دنبال عشقم ميگردم!!! ميگن هر آدمي يه عشقي داره، كه يه روز بهش ميرسه، عشق هر آدمي مثل ستارش مي مونه! همين الآن يه جايي تو آسمونه، ستاره ي عشق هر كس فقط قسمت خودش ميشه!

دارم دنبال عشقم ميگردم ولي هنوز پيداش نكردم! من يه پسرم! يه پسري كه تا حالا تو چشم يه دختر نگاه نكرده، يه پسر كه هميشه چشاشو به زمين دوخته، يه پسر كه تا حالا دنبال هيچ دختري نيفتاده، يه پسر كه تا حالا به هيچ دختري متلك نگفته.

شايدم تقصير خودمه كه تا حالا عشقي نداشتم، اصلا تا حالا تو چشاي يه دختر نگاه نكردم! چون فكر ميكردم عشق آدمو تو آسمونا نوشتن ، ستاره ي عشق آدم بايد خودش بهم برسه نه اينكه من دنبال اين دختر و اون دختر بيفتم و واسه هر دختري چشمك بزنم كه شايد اين دختره ستارم باشه! آخه اون اگه عشق من باشه، اگه مال من بود، بالاخره مال من ميشه، ولي اگه مال من نباشه هيچ وقت نميتونم بدستش بيارم!

ولي... منتظرم... منتظرم كه بياد... منتظرم كه ستارمو پيدا كنم ، ولي آخه اگه من بهش متلك نگم، اگه دنبالش نيفتم و واسش چشمك نزنم، بازم پيداش ميكنم؟؟؟

اگر اين وبلاگ رو دنبال كنين، سرنوشت ستاره ي گم شده ام رو ميتونيد بخونيد... اين وبلاگو تا روزي كه پيداش نكردم مينويسم، اگه عشقمو پيدا كنم ديگه نمينويسم! البته اگه ستاره اي باشه و من هم زنده بمونم كه پيداش كنم!!!!!!

میگم نکنه اونم الآن داره همین فکرا رو می کنه؟ نکنه اونم الآن منتظر ستارشه؟ میدونم... میدونم اونم الآن داره به من فکر میکنه ولی نمیدونه کجام؟! منم نمی دونم کجاس! ولی بالاخره ستارمو پیدا میکنم!

خيلي دوست دارم شمام كمكم كنيد، كمكم كنيد كه بدونم اين راسته... اين راسته كه هر آدمي ستاره داره؟... اين راسته كه عشق آدمو تو آسمونا نوشتن؟... اين راسته كه ما يه روزي همديگه رو پيدا ميكنيم، ولي بدون هيچ كثيف كاري ديگه اي؟؟؟ ممنون ميشم راهنماييم كنين!

+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 23:48 توسط ایلیا |